خداشناسی ... قسمت سوم
گفتيم كه تعريف جهان بيني در يك عبارت عاميانه عبارت است از : نوع نگاه مردم به دنيا . دنيا رو چگونه مي بينند ؟ اين خيلي براي مردم مهم هست . اينكه دنيا گذرگاه هست يا نيست ؟ دنيا پل هست يا نيست ؟ دنيا باقيه يا فاني ؟ دنيا اصلاً بدرد مي خوره يا نه ؟ چه چيز دنيا خوبه و چه چيزش بده ؟ تا ما نتونيم به دنيا كه مخلوق اعظم خداوند هست ، (مخلوقي كه حداقل ما در اون ، در حال زندگي كردن هستيم ) خوب نگاه كنيم نمي تونيم خالق رو خوب بشناسيم . اين خيلي لازم هست . لذا اين عنايت رو داشته باشيد كه وقتي ما مي گيم : ” جهان بيني ” ، يعني : از دنيا به خدا رسيدن . براي اينكه به خدا برسيم و خدا رو بتونيم بشناسيم ، بايد به دنبال وسايل اين شناخت باشيم . مثلاً ما مي خوايم شهر شيراز رو بشناسيم ، مي ريم نقشه اش رو پيدا مي كنيم ، نقشه ، ابزار شناختن شهر هست ، يا با ماشيني شهر رو مي گرديم ، اين هم يك نوع ابزار هست ، براي رسيدن به خداوند هم ما يك جور ابزاري نياز دارم به اين هم مي گيم : ” جهان بيني ” .
ما مي خوايم ببينيم ، مي شه خداوند رو با ابزارهاي علمي شناخت ؟ آيا در علم چيزي براي خداشناسي پيدا مي شه . آيا يك عالم با ديدگاه علميِ صرف ، مي تونه به خدا برسه ؟ آيا علم ما اونقدر قدرت پيدا كرده كه بتونيم با استفاده از اون خدا رو بشناسيم ؟
يه سوال : بيماري به نام سارس در جهان متداول شده ، همه موندند كه اين سارس چطوري مي ياد ، چطوري مي ره ؟ اصلاً اثراتش چيه ؟ چه برخوردهايي بايد باهاش انجام بديم ؟ يعني علم ما هنوز اندازة بيماريهاي بدن ما توانايي نداره . اگر يه بيماري جديدي بياد همه مي مونند كه چكار كنند . بيماري هايي هم هست كه هنوز غير قابل علاجه ، ( سرطانها و بيماريهاي ديگه ) علم ما هنوز قدرت اين رو نداره كه بتونه بدن ما رو سالم نگه بداره .
از اين ور بيايم نگاه كنيم : ما يه جهاني داريم تحت عنوان جهان خلقت ، شبها با همين چشمهاي عادي كه به آسمون نگاه مي كنيم ، ته آسمون ديده نمي شه . از تمام اين تعداد ستاره اي كه ما مي بينيم شايد صدهزار تا رو بتونيم بشماريم . و فقط دو تا رو مي شناسيم . اين دو تا هم يه اطلاعات كمي درباره شون داريم . گويا شبها تمام اين جهان خلقت داد مي زنه : ” شما از علوم خداوند هيچ علمي نداريد ! ”
همين علم هاي مادي رو داريم مي گيم ، نگفتيم : علم روح و انساني ، ديني و . . . دو تا مثال خيلي بارز رو خدمتتون زدم ، يكي بيماري ها ، يكي هم آسمانها . يعني علمي كه ما الان در اختيار داريم ، يك قطره اي از علمي هست كه بايد داشته باشيم . اصلاً ما علمي نداريم . آيا با اين علم مي شه به خدا رسيد ؟!
ما توي اين علم مي گرديم ، علم مثلاً فيزيك ، مي تونه خدا رو اثبات كنه ، يا مثلاً شيمي مي تونه خدا رو اثبات كنه ؟ بله ، اينها بعضي وقتها يه آياتي از آيات خداوند رو مي تونند اثبات كنند اما مگر مي شه با علم به خدا رسيد ؟ آخه علم ما علم كاملي نيست ، علمي كه اينهمه توش نقص داره ، علم كاملي نيست . ( منظورم علم مادي هست نه علم الهي ، و يا معرفت خدا ) يعني اگر بخوايم از قوانين علمي از فيزيك ، شيمي و . . . به خدا برسيم ، هيچ وقت نمي تونيم . خيلي كه زحمت بكشن به ما مي گن كه اين آيات خدا چقدر عجيب هستند ؟ انشتين وقتي انشتين شد ، به همه جا رسيد گفت : ” من تازه فهميدم كه هيچ چي بلد نيستم . ” براي اينكه خدا اين جهان رو اينقدر وسيع خلق كرده ، كه ما نمي تونيم فكرش رو بكنيم . هنوز كه هنوزه در خلقت بعضي از اين جانورهاي ريز ، حتي يك گرمي هم مونديم . نمي دونيم كه اينها برنامه شون چطوريه ؟ در آبهاي ته اقيانوس ، كه حتي در بعضي جاها درجه حرارتش نزديك به جوش هست يه موجود ذره بيني . زندگي مي كنه ! همه موندند كه جنس بدن اين موجود چيه ؟! علم خداوند و قدرت خداوند اينقدر عجيب هست كه اگر ما بخوايم در اين مسير جلو بريم اصلاً نمي تونيم بهش برسيم . اگر فقط با علم بريم ، به بن بست مي خوريم ، آخر هم بايد بگيم : ببخشيد ! ما هيچ چيز بلد نيستيم . فقط از اين نظر هست كه علم ، مي تونه خدا رو اثبات كنه .
پس ابزارهاي علمي الزاماً نمي تونه راهنماي ما به سمت خدا باشه . ممكنه بتونه كمك كنه ، خُب اين بحث خيلي گسترده اي هست و از همه مهمتر اينكه خداوند يك وجود خيلي ثابت و مطلقي هست و ما يك موجود محدود . انسان دويست سال پيش يك چيزي از خدا مي فهميد و الان خيلي بيشتر مي فهمه . دويست سال ديگه ، پونصد سال ديگه باز هم بيشتر مي فهمه . هرچي كه عمر بشر بيشتر مي شه ، تجربه و علمش نسبت به خدا هم بيشتر مي شه ، و از خدا بيشتر مي فهمه . پس مي تونيم اين رو بگيم كه : علم كمك مي كنه به ما تا خدا رو بهتر بفهميم و بهتر اثبات كنيم ، نه اينكه خدا رو پيدا كنيم . خدا رو بايد از يك راه ديگه پيدا كرد . اين نكته اول .
پس به دنبال يك جهان بيني ديگه اي مي گرديم ، مي گيم : آقا ! اين جهان بيني كه ما رو بتونه به خدا رهنمون باشه ، جهان بيني علمي نمي تونه باشه . جهان بيني كه از حالا به بعد مي خوايم معرفي كنيم بايد : 1ـ قابل استدلال باشه ، يعني اگر براي عوام ، توضيح مي ديم ، بفهمند . 2 ـ خدا رو طوري به ما معرفي كنه كه به زندگي ما معنا بده . الان يكي از بزرگترين مشكلات نسل فعلي ، انسانهاي ما ، ( كل بشريت ) مشكل هويت هست . احساس هويت نكردن ! براي اينكه در زندگي ما الان معنايي وجودي نداره ، اغلب دارن همين طوري روزها رو مي گذرونند ، صبح رو شب مي كنند و شب رو صبح ، مي گن : حالا ببينيم چي مي شه ؟ فردا هم خدا بزرگه ! ( مشكل هويت ) يعني اينكه طرف نمي دونه كي هست ؟ اين اصلاً براش جا نيفتاده . لذا هرگونه جنايتي رو چه در حق خودش و چه در حق جامعه ، ممكنه مرتكب بشه ، چون اون هنوز خودش رو پيدا نكرده . خودش رو نمي شناسه . زندگي براش معنا و مفهومي نداره . زندگي رو يه چيز تلخي مي بينه كه بايد تحملش كنه تا تموم بشه . الان يكي از بزرگترين مشكلات ما اين هست كه مردم ، سرشون رو پائين انداختند و دارند زندگي مي كنند . اسمش رو گذاشتند : ” زندگي ” . بعد كه يه لحظه بيكار مي شه و با خودش فكر مي كنه ، يك دفعه حالش بد مي شه . مي گه : آقا ! اين چه زندگي هست ؟! حتي اون تكه هاي لذت بخشش هم براش تنفرآور مي شه . مي گه : اي بابا ! آخه من از چي لذت بردم ؟ مثلاً غذا خوشمزه بود ؟ ، حتي روي اين خوردن ، خوابيدن ،آشاميدن و اين چيزها هم حرف پيدا مي كنه . چرا ؟ چون زندگيش معنايي نداره ، لذا دانش آموز ما خوب درس نمي خونه ، بيشتر سعي مي كنه به خوشيهاي زودگذر پناه ببره . مثلاً مي گه : بريم تو خيابون چهار قدم راه بريم خوش بگذرونيم ! دانشجوي ما درس نمي خونه ، فقط دنبال اين هست كه مدرك رو بگيره ، باز دوباره بتونه با اين مدركه يه كار خوب گير بياره . كارمند ما خوب كار نمي كنه ، بازاري جنس خوب نمي فروشه ، چرا ؟ چون زندگيش براش معنايي نداره . اون دين و اون خدايي كه به عوام معرفي مي شه بايد باعث بشه زندگيش معنا پيدا كنه . وقتي مي گه : آقا ! در يه جامعه اي خدا نيست ، نه اين كه خدا نباشه ، اتفاقاً همه خدا رو قبول دارند ، اگر يه وقتي خداوند به جسم در بياد همه سجده مي كنند ، اما در زندگي مردم معنا ايجاد نكرده ، يعني مي گه : ” خدا ” ، اما خدا در زندگيش هيچ تأثيري نداره . از صبح كه بلند مي شه تا شب هيچ تأثيري از خداوند تو زندگيش نمي بينه . يعني اگر خدا هم نبود همين طوري زندگي مي كرد . به اون چهار ركعت نماز و خم و راست شدنت نگاه نكن ، اين ارتباط خاصي با خداوند نيست . اين نمازه نباشه هم خبري نيست ! اين جور نماز ، بودن و نبودنش فايده اي نداره ، خيلي وقتها ما اينقدر در زندگي گم مي شيم كه حتي فراموش مي كنيم كه اصل چيزي كه براش وارد شديم اون گم شده . اصل بندگي گم شده .
من يه مقداري ناراحت نگران هيئات مذهبي هستم . به همين مستحبات خودم هم دارم نگران مي شم من يك مقداري نااميد شدم اينقدر سي دي ، پوستر ، نحوة نور ، هيكلها ، قيافه ها ، بالا و پائين پريدنها ، سبكها و آهنگها ، صداها روي بورس هست كه آدم هرچي مي گرده ديگه امام حسين (ع) رو پيدا نمي كنه ! ببخشيد ! امام حسين (ع) كو ؟! اينقدر جواب همديگه دادن ها و طرح نوارها و طرح سي دي ها و قيافه هاي مختلف ، كي جديد خوند، كي قديم خوند و . . . اينقدر اينها روي بورس اومده كه ديگه امام حسين (ع) اين وسط نيست . هيچ يادي از امام حسين نمي شه ، نه كسي كه مي خونه ونه كسي كه سينه مي زنه ، نه كسي كه گوش مي ده . هيچ كدوم . اصلاً يادشون مي ره كه اينها تو يه خونه اي اومدند كه نوكري اهل بيت (س) رو بكنند .
در دنياي ما متأسفانه بعضي وقتها شيطان مي ياد حتي عبادتهاي ما رو به سمتي سوق مي ده كه اصلاً خداوند توش گم مي شه . آقا ببخشيد اگر امام حسين (ع) رو سال 61 هجري در كربلا نكشته بودند ، هيچ چيز از تو هيئتهاي ما كم نمي شد . اين چه جور سبكيه ؟ چه جور سينه زدني هست ؟ چه جور آهنگيه ؟ داريم لذت مي بريم ديگه ! داريم با خودمون حال مي كنيم ، فرقي نمي كرد . داريم لذت مي بريم . چرا ؟ چون تو زندگي اين امام حسين (ع) معنا نداره . بعد از هيئت و جلسه كجا هستي ؟ مي بينم در درس خواندن ، در منبر رفتن و منبر گوش دادنش ، در كاسبي كردن و نكردنش هيچ تأثيري نداره . اصلاً امام حسين (ع) در كار نيست . اينها بايد ذكر باشه ، به عنوان اينكه يادآوري بشه ، كه ما امامي داريم به نام امام حسين (ع) كه ازش تقليد كنيم ، نيست ! وجود نداره ! و دقيقاً همين بلا به سر خدا مي ياد . لذا مي بيني مثلاً در عربستان ، صفهاي طويل جماعت هست اما بعد از نماز جماعت در زندگي مردم ، اثري از دستورات خدايي ديده نمي شه . و يا بعضي جاها مي بيني صفهاي نماز جماعت خيلي طولاني هست ، اما نمازگزار خيلي كم هست . عنايت مي كنيد ؟ خدا معنا نداره اون چيزي كه براي ما مهم هست مي خوايم خدايي رو به شما معرفي كنيم كه خدا در زندگي تون معنا ايجاد كنه . يعني زندگي ، زندگي خدايي بشه . اگر مي گيم : ” حسين (ع) ” بايد امام حسين (ع) در زندگي مون معنا ايجاد كنه . اگر ، اگر مي گي : ” رقيه (س) ” بايد رقيه هاي شهرت رو بشناسي و نگذاري اونها هم مثل رقيه (س) با شكم گرسنه سر به خاك بگذارند ، تو زندگيت من اين رو مي بينم . اگر مفتون و مدهوش و ديوانه زينب (س) هستي ، بايد زنيب وار زندگي كني . زهد داري ؟ سفره ات رو خيلي چرب مي بينم ، تو عاشق هستي ؟ به جاي اينكه براي امام حسين (ع) ميكروفون رو توي سرت خورد كني ، بي زحمت برو اونهايي كه تو جامعه توسري مي خورند ، دست كساني كه مي زنند رو بگير . اين مي شه معناي حسين (ع) در زندگي . بقيه اش كه فيلمه . ما كه چشم و گوشمون از اين حرفها پر هست . ممكنه چند تا نديده باشند اما ماها از اين چيزها زياد ديديم ديديم ، خدايي رو پيدا كنيد كه به زندگي مون معنا بده و بنده بايد تواين جلسات يك خدايي رو براتون معرفي كنم كه تو زندگي تون معنا ايجاد كنه . خدا در زندگي تون حضور داشته باشه . خدا كه براي جانماز و سجادة تو نيست ، خدا كه براي لحظات احتضار ، لحظه مرگ و بعد از مرگ تو نيست . خدا براي اين هست كه تو بنده باشي و بنده كسي هست كه خدا در زندگيش معنا ايجاد كنه . اين كه مي شه كليسا . تمام هفته كار خودم رو بكنم يك شنبه ها هم بيام اينجا با خدا ارتباط برقرار كنيم . اين خدا رو نمي خوايم .
مي روم با عصايي خيالي در پي يك خدايي خيالي
آيا اين خدا به درد مي خوره ؟ خدايي بدرد مي خوره كه در خوردن ، خوابيدن ، اخلاق و رفتار و زندگيت تأثير داشته باشه . پس دومين خصوصيتي كه يك جهان بيني خوب مي تونه به انسان بده اين هست كه همچين خدايي رو معرفي كنه . و بعد ما بايد بگرديم اين خدا رو پيدا كنيم . و بعد اين خداوند تعهد آور و مسؤوليت ساز باشه . خدايي نباشه كه توي تاقچه باشه ، باز مثل امام حسين (ع) بشه ، خدايي باشه كه اين خدا به ما ياد بده كه نسبت به جامعه مون مسؤول هستيم . آقا بالاترين مشكل جامعه ما مسائل سياسي نيست . بزرگترين مشكل جامعه ما اين نيست كه كي رأي مي ياره و كي نمي ياره . بزرگترين مشكل جامعه ما قوه مقننه نيست .بزرگترين مشكل جامعه ما قوه قضاييه و مجريه نيست . بزرگترين مشكل ما تربيت و آموزش و پرورش نيست . اينها هيچكدوم مشكل نيست . بزرگترين مشكل ما اين هست كه افراد در جامعه نسبت به همديگه احساس مسؤوليت نمي كنند . راحت سرشون رو پائين انداختند . هركس دوست داره كلاهش رو بگيره باد نبره . مشكل جامعه ما اين هست كه هر كس به فكر خويشه . مشكل جامعه ما اين هست كه بنده مي شينم اينجا حرف مي زنم اما اونقدري كه تو حرفهام دلم براي مردم مي سوزه در عملم دلم براي مردم نمي سوزه . بنده مي شينم حرف مي زنم ، اما شب ها راحت مي خوابم . گرچه ممكنه كساني هم راحت نخوابند . بنده حرف مي زنم اما راحت غذاي خوب مي خورم ، گرچه ممكنه كساني غذاي خوب گيرشون نياد . بنده حرف مي زنم اما راحت با خيلي چيزها مي سازم كه خيلي گذشتها اگر در زندگيمون بكنيم ، اصلاً نياز به اين نداريم ، قيمت نفت بالا بره يا پائين بره . ما اگر خودمون بتونيم با خودمون كنار بيايم خودمون همه چيز داريم . پس اين خدا رو مي خوايم معرفي كنيم .
براي مقدمه ، يه نكته اي رو مي گم : از اهل شريعت فرقه اي هست به نام معطله كه اين فرقه قائل به اين هستند كه آقا خدا شناسي تعطيل ! ميگن به دليلي كه ما خيلي عقلمون كوچيكه اصلاً نبايد راجع به خدا بحث كنيم . دليلشون چيه ؟ مي گن : مثلاً الان شما پشت اين ديوار رو مي بينيد ؟ مي گيم : ” نه ” ( در صورتي كه ما الان با برخي از ديده ها مثل ديد ليزري پشت ديوار رو مي بينيم )مي گه : چرا نمي بينيد ؟ مي گيم : براي اينكه چشم ما ديد ليزري نداره ، مي گه : احسنت پس چشم شما محدود هست ، همون طور كه چشم شما اينقدر محدود هست بقيه ابزارهاي بدن شما هم محدود هست ، عقل شما محدوده ، همون طور كه شما با اين چشم نمي تونيد پشت ديوار رو ببينيد با اين عقلي هم كه خدا براي شما خلق كرده نمي توني خداوند رو بشناسي . چون خدا خيلي بزرگتر از اون چيزي هست كه تو بخواي با اين عقلت جمعش كني . خُب اين يك نظريه است . جواب چيه :
جواب اين هست كه ما بيايم اين نظريه رو تقسيم كنيم به جاي اينكه تعطيل كنيم . مي گيم : بله ، بعضي از چيزها در مورد خداوند هست كه عقل ما نمي كشه ، و نمي تونه اونها رو درك كنه ، اسم اينها رو مي گذاريم : ” تفكر ممنوع ” . ( در روايت هم داريم ) اما بعضي چيزها هست كه عقل ما مي كشه و در ضمن خود خداوند هم فرموده كه : من رو بشناسيد ، اينها رو راجع بهش صحبت مي كنيم . تعطيلي ها چيه ؟
اينكه : خدا از كي بوده ؟ اصلاً اين جواب اين سؤال در سيستم عقلي ما گنجونده نشده . نمي تونيم بفهميم . اينكه زمانش معلوم نيست ، يعني مثبت و منفي بينهايت رو در زمان ما نمي تونيم بفهميم . عقل اينجا نمي كشه . پس اينجا نگه مي داريم ، مي گيم : آقا نمي خواد فكر كني . اگر بخواي فكر كني خدا از كي بوده ، ديوانه مي شي . چون نميفهمي . يا خدا مثلاً چقدر بزرگ هست ؟ اين رو هم نمي تونيم بفهميم . چون اصلاً قدر براي خداوند محدوديت مي ياره و چون خداوند جسم نيست . يا مثلاً فلان كار رو خدا چطوري انجام مي ده ؟ ـ نمي دونم . بعضي ها مي يان توي اين قضيه ايرادهايي وارد مي كنند ، سفسطه ها و فلسفه بافي ها كه حالا اينها خيلي قديمي و دِمُده شده ، كه آيا خداوند اونقدر مثلاً قادر هست كه يه دونه سنگي درست كنه كه مثلاً خودش نتونه بلند كنه ؟ مي گيم : بله ، خداوند خيلي قادر هست اما قادر نيست قادر بودن خودش رو خراب كنه . چون اگر نتونه يه سنگ رو بلند كنه قادر بودن خودش رو نفي كرده . لذا چون قادر هست نمي تونه قادر بودن خودش روخراب كنه .
