تبليغاتX
عشق حقیقی من

عشق حقیقی من

.:اللهم عجل لولیک الفرج:.در صورت کلیک نمودن بر روی تبلیغات لطفا اجازه بفرمایید تا صفحه کاملا باز بشه

اس ام اس عاشقانه



از من آزرده مشو، ميروم از خانه ي تو، قبل رفتن تو بدان عاشق و بي تقصيرم، تو اگر خسته اي از دست دلم حرفي نيست، امر كن تا كه بميرم به خدا مي ميرم..

دلا دیشب چه می کردی تو در کوی حبیب من؟
الهی خون شوی ای دل تو هم گشتی رقیب من!

پروانه به شمع بوسه زد و بال و پرش سوخت،بيچاره از اين عشق فقط سوختن آموخت

قلب من در شهر چشمان تو جا مانده است قدر يك شب هم شده از آن پرستاري كني

من همان قاب تهي، خسته و بي تصويرم كه براي تو و تصوير دلت مي ميرم

اگر كسي رو دوست داري نه براش ستاره باش، نه آفتاب چون هر دوشون زود گذرند، پس براش آسمون باش كه هميشه بالاي سرش باشي

زندگي مثل ديكته است هي غلط مي نويسيم و هي پاك مي كنيم دوباره مي نويسيم و باز پاك مي كنيم غافل از اينكه يه روز داد مي زنند ورقه ها بالا ...

من پرستوي خزان ديده و خاموش توام حسرتي گر به دلم هست همان دوري توست

باید در زندگی همچون دریا بود تا اگر با سنگهای سخت برخورد کردیم ، سنگها در عمق ما محو شوند نه ما در عمق سنگها

زيبا ترين غروب : غروب عاشقان......زيبا ترين سنگ : دل يار. زيبا ترين مايع : اشك .....زيبا ترين ناله :آه....زيبا ترين دوست : قلب (تو) زيبا ترين كلام دوستت دارم

خداحافظ : ولی هرگز نخواهی رفت از یادم خداحافظ : ولی این یعنی در اندوه تو میمیرم دراین تنهایی مطلق که می بندد ، به زنجیرم و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مهر1387ساعت 20:11  توسط متین  | 

عشق براي تمام عمر

عشق براي تمام عمر



پيرمردي صبح زود از خانه‌اش خارج شد.. در راه با يك ماشين تصادف كرد و آسيب ديد. عابراني كه رد مي‌شدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند.

پرستاران ابتدا زخمهاي پيرمرد را پانسمان كردند. سپس به او گفتند: « بايد ازت عكسبرداري بشه تا جائي از بدنت آسيب نديده باشه
»

پيرمرد غمگين شد، گفت عجله دارد و نيازي به عكسبرداري نيست
.

پرستاران از اول دليل عجله‌اش را پرسيدند
.

پيرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا مي‌روم و صبحانه را با او مي‌خورم. نمي‌خواهم دير شود
!

پرستاري به او گفت: خودمان به او خبر مي‌دهيم
.

پيرمرد با اندوه گفت: خيلي متأسفم. او آلزايمر دارد. چيزي را متوجه نخواهد شد! حتي مرا هم نمي‌شناسد
!

پرستار با حيرت گفت: وقتي كه نمي‌داند شما چه كسي هستيد، چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او مي‌رويد؟


پيرمرد با صدايي گرفته، به آرامي گفت: اما من كه مي‌دانم او چه كسي است ...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 مهر1387ساعت 16:11  توسط متین  |